Tuesday, June 17, 2025

خانه را ترک کردم. این خانه به رها شدن‌ها عادت دارد؛ گاه برای رفتن به زندان، گاه برای مهاجرت، و حالا برای فرار از جنگ. چه غم‌انگیز است، خانه‌ام هر بار رفتنِ ساکنانش را به نظاره می‌نشیند. گمان می‌کردم سخت‌ترین درد این خانه، لحظه‌ی رفتن علی و کیانا بوده‌است؛ رفتنِ صدای خنده‌ها و دویدن‌ها و شادی‌های کودکانه‌ای که هنوز همسایه‌ها از آن یاد می‌کنند. چه سخت روزگاری‌ست که سخت‌ترها و دردناک‌ترها، بیش از پیش انتظارمان را می‌کشند. وقتی چشمم را برای آخرین‌بار به اتاق تمیزشده‌ام انداختم و در را پشت سرم بستم، احساس کردم این‌بار دل‌شکسته‌تریم؛ این‌بار رها کردن سخت‌تر است. برای جنگ است. به امید دیدار دوباره.


 

No comments: