Tuesday, July 12, 2011
Sunday, July 10, 2011
Saturday, July 9, 2011
Thursday, July 7, 2011
Wednesday, July 6, 2011
ناشهروندانِ بی دولتِ بدون تابعیت زنده گی جویان، پناهنده گان سیاسی و سیاست گتوسازی دولت آلمان "آلمنده" و ریشههای خیابانی این فیلم برای پخش در برنامه ی «ناشهروندانِ بی دولتِ بدون تابعیت» ساخته شده است "Staatenlose Nichtbürger" Die Suche nach einem Leben, Flucht und Staatenlosigkeit Samstag, 11. Juni 2011 Allmende und Streetroots Berlin
Tuesday, July 5, 2011
Thursday, June 30, 2011
Wednesday, June 29, 2011
....!!!!!!!! فاجعه زیست محیطی در جنگل عباس آباد
اینجا همون جنگلهای عباس آباد خودمونه...!
شیرابه های زباله روی اکوسیستم منطقه شدیدا تاثیر گذاشته
و بوی تعفن تا شعاع چند کیلومتری به مشام میرسه.
آیا این راه کار مسئولین باهوش برای جذب توریست در یک
منطقه منحصر به فرد گردشگری در کشوره؟
محيط زيست! ....
يا زباله داني؟
Tuesday, June 28, 2011
دستور و فرمان شخص خمینی در مورد اعدام زندانیان بیگناه و تعین صلاحیت نمایندگان و رد صلاحیت کاندیدهایی نمایندگان مردم . از اون روز به بعد اعدامهای گسترده و تقلب علنی در انتخابات شروع شد . پس کسانی که سعی دارند بگویند . خمینی خوب بود و میگفت میزان رای ملت است یک دروغ است این هم مدرک اش . خمینی یک جلاد و یک دیکتاتور وحشی بود . این هم مدرکش
Saturday, June 25, 2011
Friday, June 24, 2011
Wednesday, June 22, 2011
دو روز گذشته بود.گفته بودم، اعتصاب خشک باشد که زودتر قال قضیه کنده شود.
دو روز گذشته بود.گفته بودم، اعتصاب خشک باشد که زودتر قال قضیه کنده شود. دوباره زندان، بازجویی و چشمبند. مصاحبه، ندامتنامه! دوباره همان راهروها و همان سلولها. دست خط خودم یادگاری مانده از تابستان. دوباره حبس. دوباره دیوار.
دو روز گذشته بود که توی حمام. افتادم روی زمین. شنیده بودم اعتصاب غذا،خشک که باشد، ۳ روزه آدم را میاندازد زمین. دو روز گذشته بود که من خوردم زمین و نگهبان کشان کشان زیر بغلم را گرفت و توی سلول زیر پتو، وقتی با لباسهای خیس و سرمای زمستان لرز کرده بودم، خوابیدم. گفت برویم بهداری. گفتم نه.. دو روز گذشته بود که زمین خوردم از بی آب و غذایی. خوابم میآمد تمام روز. میلرزیدم زیر پتو. دستهایم را نگاه میکردم که انگار جان نداشت. میلرزید. توان نداشت پاهایم برای طی کردن طول سلول.فقط دو روز گذشته بود.فکر میکردم. میمیرم اینجا. توی اعتصاب.حالا، ۵ روز است که مردانی در اوین لب بستهاند بر همهچیز. بیهیچ خواستهای. تنها برای اعتراض. حالا ۵ روز گذشته است و جسم عبدالله یاری نکرده. باید برود بهداری.از فردا، یکی یکی به جمع بهداری روندگان اضافه میشود.یادم میافتد به آن صبح شومی که تلفن زنگ خورد و خبر مرگ اکبر محمدی، هوار شد روی سرم.روزی که تلفن زنگ خورد و خبر رفتن هدی صابر، روح عزادارم را تکان داد.یادم میافتد. به دستهایم که میلرزید. به بدنم که آب میخواست و غذا. به خودم که خواستهای نداشتم جز آزادی یا زنده یا مرده. به آن روزها.۱۲ مرد، لب بر غذا بستهاند.میترسم از هر چه صدای تلفن است.میترسم زنگ بخورد و تمام مرا فروبریزد.
Tuesday, June 21, 2011
متجاوزین به نوامیس مردم در یک حریم خصوصی در خمینی شهر اصفهان
تجاوز به زن باردار روبروی شوهرش، تجاوز به دختر بچه روبروی پدر و برادرش... تنها ذره ای از این جنایت در اصفهان . . . خواهشا با انتشار این عکس، کمک کنید تا این حیوونای از خدا بی خبر دستگیر بشن
Subscribe to:
Comments (Atom)







